سيد حسن آصف آگاه

174

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

چو باشند بىدين و بىزينهار * ز پيمان شكستن ندارند عار ز ايران‌زمين و ز نام‌آوران * فتد پادشاهى به بَدگوهران به بيداد كوشند يك‌بارگى * نرانند جز بر جفا يارگى چو باشد كسى بىبد و راست‌گوى * همه زَرْق دارند گفتار اوى كسى را بُوَد نزدشان قدر و جاه * كه جز سوى كژّى نباشدش راه [ سرآمدن هزاره و علايم آخر زمان ] بدانگه هر آن‌كس كه باشد بتر * بود هرزمان كار او خوبتر گواهى دهندش همه بر دروغ * كه تازان دروغش فزايد فروغ ندارند شرم از گناه چنين * نه راه ديانت نه آيين دين بدانگه كه آيد هزاره به سر * شود كار عالم به شكل دگر برآيد بسى ابر بر آسمان * كه باران نبارد به هنگام آن ز گرماى گرم و ز سرماى سخت * بريزد بسى برگ و بار درخت ز چشمه بكاهد همه آب‌ها * درآيد به هركار در تاب‌ها چو باران كم آيد همى بر زمى * پديد آيدش رودها را كمى بسى كم شود گاو با گوسفند * بُوَد جملگى كارها را گزند شود خوردتر جمله كالبد * شود قوّت مردمان سست و بد بكاهد تك اسپ و زورِ سوار * نمانَد هنر در تن گاو كار كسى را كه كستى 5 بُوَد بر ميان * بود با نهيب و گريزد نهان ز بس رنج‌وسختى كه آيد به روى * تنِ او كند مرگ را آرزوى يزِش‌هاى يزدان ندارند ياد * دگرگونه گردد همه رسم‌وداد نه نوروز باشد و نه مهرگان * نه جشن و نه رامش نه فَرْوَرْدْگان كسى كو كند خود يزِشنى بسيج * نيابد ازو يشْتَنى 6 مرد هيچ ز بهر روان كه فرمود يشت * پشيمان شد از گفت خود بازگشت بسى مردِ بهدينِ پاكيزه جان * كه بر رسم « جُد دين » 7 روند آن زمان بسى نامداران و آزادگان * كه آواره گردند از خان‌ومان